شاهزاده...

شاهزاده غمها گفت:

بذر ستاره، من در شب انداخته ام و

به هر ستاره، غمانه تقدیری!

تا انسانی نقش بنماید

سلطنت ماست بر زمین و

به هر ویرانه

که آوار سکوتی، افراشته

مسکنی ست ما را؛

در سینه ات که آماج بی دلیلی هاست

من به ستاره ها آموخته ام

فرمان بی رعایت گذر را!

 

 

با خود گفتم:

آه ، اگر خویشتن را مرزی می کردم

 من

این چونین مغلوب سکوت ستاره ها نبودم

دریغا شاهزاده ی غمها،

 من دیده ام

شب ستاره هایش را قمار می کند

و روز از خورشیدی کذایی سرد است!

تا جهان بدین نمط تاریک باقی ست

سلطنت جور

با شب هم سرود می رود.

به هر ویرانه که سکوتی ست اما

امید هماره

میل آبادانی دارد

و جهان هرگز به یک فصل نمی ماند.

 

 

شاهزاده گفت:

به هر فصل غمی ست مکدرتر!

در سینه ات چیزی ست که من می شنومت

شاعر برهنه جامه

غمت را بنگر

تا اعماق خود را نمی بینی؟

تا سلطنت دور مرا؟

که جدایی خاصیت ساده ای نیست  

شاعرانه خود در دام افتاده ای؛

و گرنه کلامت به دندان، مگر خواهش چیست؟

بیهوده به کلمه، شکل می دهی

که تو کشتگر تاکستان منی!

 

 

گفتم :

آه شاهزاده

با شب مگر تو خفته، خواب آلوده ای؟

هیچ خورشیدی منتظر شب نمی ماند تا بتابد؛

اگر خورشید سمائی بفریبی

من کشتگر عشقم

و میوه تاکستان ، طلیعه ی خورشید من است

تا بتابد نقش تو می روبد

و شراب سال ِ به جدایی خوشتر به کام می نشیند

کلمات من بیهودگی نیست

تا تو جدایی در کار اندازی

من معلم راه بازگشت ها بوده ام

آنجا که منزل مهربانی

بزم پر کثیر را شرابی می آرد، 

دلیل تازه ای ست

که یار رفته، ره بازگشت گرفته.

 

 

سرخ تر به خود لرزید

و لبخنده ای در وجودم خندید؛

به خشمی تازه تر بانگی زد:

بیهوده  می گویی؟

یا زبان به فریب صادقانه تسلیم کرده ای؟

کدامین بازگشت؟

مگرمن به نخست نگفتمت

هر فصلی مکدرتر از آن چیده ام

که بازگشت عاشقان را نیز، رهایی از من ات نیست.

اگر جدایی اینک به فصل وصل می رسد

تو خود را مهیا مکن

که داستان زندگی نامش را، من غمانه گذارده ام!

 

 

گفتم:

غمانه؟

سادگی توست این نام!

زندگی مزرعی ست،

هرکه بیشتر بکارد

بیشتر برمی دارد

 تلاش اگر به سختی نزدیک است

سختی اگر به غم نزدیک است

خود مپندار که سختی و غم دوشکل یک چیز است!

وصل اگر به دشواری کشید ،

برای یکدگر تحمل طاق کردن

کرمْ شاهی ِ زندگیست

کامروائی ما!

اگراینک به وصل گشته ایم

فصل برداشت ماست.

شاهزاده

تا سنگ غمت به دل بشکنی

ساده ترت گویمی

اگر عشق به غم آلودی

آنک این غم، من اش شادمانه پیمودی!

شهید این ره، خود اگر بودی

غم را بی اعتبار، کنایتی می نمودی. 

خوشتر آنک مرا فریبا یاری

که درد دوری، به آمدن همه پالودی،

خوشترآنک مرا بهاری

که برسرنای طرب

باغی پر شکوفه گشودی.

 

 

شاهزاده گفت:

شاعر کوچک قریه خاموشی

تو بدین دشت پرمحل، تازه ای!

حاشا که این قصه باقیست

سلطنت غم باقیست

صوت سرنای تو دور، اگرجاری رود

از خانه ات فزون تر کس نشنود.

این پند داغ  ِمن بر دلت باقی بماند

_ ویرانه ها همچنان در قریه باقی ست

مردان ِخاموش

دوشیزگان ِشکستن

کلمات نومید

شب های سرد باقیست._

کار ِخود گرفته را بین،

مقیاس جهان با خود انگارد!

 

 

جراحتی تازه در وجودم خزید

در خود شادمانه ام، غمی لمید؛

وشاهزاده تا بلنداهای آسمان سخت خندید

دیگرباره فریاد زدم :

شاهزاده ی ساده

تا در جهان خنده ایست

 سلطنت تو

خاشاک خاسته ایست

با خنده ی بیگاه،اعتبارت ز دست رفته نیست؟

باد سکوت پیچید

صدایش، بریده نیامد

و رخساره شگفتی ها،

نخستین بار در منزلش مسکنی نمود.

/ 0 نظر / 3 بازدید