رهايی آوای دور دستی ست...

تا دوباره قرار یابد

تا بنشیند آن دیو هزار نفس خشم

دوباره

برگرد چراغ جانت ،فکرت

تا بر آید دوباره

نفوذ پرزخم آن تیر به هزارزبان بی لجام آبدیده

از خسته جانم

 از پیکرم

 از روحم

تا خون خاموشم در شهر خاطره

جاری شود

یکرنگ

بیرنگ...

دوست پر چشم دیروزهایم

کنون

هوای رفتن 

به انتظاراست

وای بسا

 دروازه ی رهایی از مغرب می گذرد ...

/ 6 نظر / 5 بازدید
سيد مهدی موسوی

لطف توست مزدک جان و به امید روزهایی بهتر... مجله به دستت رسید؟

هستی (اندوه بی تو بودن )

سلام دوست عزيز وبلاگ زيبايی دارين حس خاصی تو نوشته هاتون هست خوشحال ميشم به من هم سری بزنين منتظر حضور سبزتون هستم ..... با دستانش چشمان مرا بست تا بگویم كیست خیس شد دستانش وقتی كه گفتم : خویشتنم

بانو

رويايی و عالی..

جادوگر ۱۵۰

سلام دوست خوبم ممنون که اومدين. سبب خير شدين چون آدرستون رو در لينکم تغيير دادم و حالا ديگه راحت می تونم بيام پيشتون