رخساره در خاک

 

 

 

 

 

 

گفتند

یادبودش ورقی زنیم رنگ خشک خاطره را،

گذشته را

 اضطرار بی خطری که سپرده است

در هجای لبخنده، تبسمکی! 

و آشفته بلوغی در نابلوغمان

ورقی زنیم

خوش یادی که باورش نکردیم

پریشانی اش را

و

اکنون که به خرد بنگریم

یاد کودکی دلشکسته یابیم

که اعتبارش نگذاشتند و

خود اعتبارش نگذاشتیم

 آنک که زمان

 در برابر آوارش سپیدی در سر شکسته است

باز باورمان نیست

که ما بودیم

مظلومانه ما بودیم

بنای گورستانی در دل 

و ناچاری بازوی عشقمان می شکست.

/ 3 نظر / 4 بازدید
آبرا

آلبرت کامو : ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است .[گل]

حمیدرضا

سلام. زیباست... همیشه افسوس گذشته رو ادم می خوره... گذشته های با اتفاقهای شیرین و تلخ...می بخشی که چند وقتی سر نزدم...[گل][گل]

ماندانا ابری

درود به روزم با " لبخند زندگي " و منتظر نگاه و نظراتتون شاد و موفق باشيد