میان گل و سنگ

 

 

 

 

نه در زیر خیمه ی زمینی

نه در صندوقچه ی شعر من

نه بر آوای لرزان بومی که بر پشت بام می خواند

نه بر گره ای که قافیه هایم را به نگاهت پیوندی می زند

نه در ضخامت کتابی که می خوانی

نه در وخامت اندوهی که تو داری

نه بدین تبخالی که دهانم کج کرده

نه برآن سرنوشت شرگری که بر جسم من طمع کرده

نه نه نازنین

 حقیقت چاپلوس این آشیانه ها نیست

خود اگر اینگونه چتر بر سر گرفته ای

تا آفتاب نبیندت

یا بارانی آرایش صورتت نشوید

من میان گل و سنگ

خود را می جویم

زیر آبشار اندیشه هایم

در سرازیری امید

وصدای موش گرسنه ای که نان خشکی می جود

شب هنگام

خوابم پریشان نمی کند...

 

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید