آسمان سپید و آبی این روز انتظاری ست تنها، که من قافله ی روز را با روزهای پیش ترک به یک نقطه که اینک اش به فرسایش می گذرد ره بسپارم .                                              

برای آن قله ای که چندان هم فراز به نظر نمی آیدچه سان ژرف ژرف دره هاکه پیموده ام یا که به پیشا روی باید پشت سر بگذارم .چه تعداداما کسانی که کنار این ژرفاهابه خیمه ی افراشته ی خودمرابه چشمانی لوچ یا که کم سو تنها قسمتی دانسته اند.تنهاقسمتی از شایستگی مرالب به تحسین گشودند.ثنا گویانی که در من تالاب تالاب به هیچستانها منظره رانگاهی هرگز نداشتند تا بامن بلکه شاید اندکی نزدیک تر می بودند!

بر ساحل این دره ها چه سان کسانی مرا می نگرند!مرا که اینک نماد خنده،  در تندباددرخود فروریختگی ام!خسته از سلامی ، تنهابا نگاههای کدرشان بدرقه قدمهایم را،در لحظه ای بعد ازآنکه بستایمشان رها می کنند !

بر کشاله ی این دره های سوخته نه چشمه ای نیست تا به آبی سیر ره خود بر گیرم.نه سبزایی

که خرمی بهاررادردلم زنده نگهدارد.برسرتاسرسنگ های این جا تنها پوزخندی ست که اراده ی

فرتوت مرا به سخره ی در آمیخته  میهمانی می پندارد.

"بگذار همه زندگی را به خنده ای فروریزم"   و آنگاه با خنده ای مشرف به همه ی آن

ناخوشی ها و کسانیکه اینک در دور دست ها نا پیدایند،تلخ، تلخ در خاطر خود رها کنم!

آسمان سپیدو آبی ست، که در آغوش این شامگاه به تاریکی باد می خورد!در تنهایی این

شامگاه ،چه سان همه ی کسانم تنها طرح پژواکی به نظر می ایندکه شنیده ای، در اعماق زندگی

بوده اند!

بادی که بر چهره می خورد باز از جانب قله ی نیمه بر افراشته ام است،که مرامی طلبد وتا اعماق این دره پیچ می خورد!آتش این مشعل که بر دلم روشن است در باد در آخرین

رو شنایی ها ،خاموش می شود!وشب سرتاسربا دره مرا در اغوش می کشد!خیره به ستاره گان

این آسمان که از پشت ابرهای پراکنده به چشم می آیند،یادها در من ،چون بومانی که شبانه به شکار در آیند،فرود می آیند.وینک ان انسانها فریب،فریب زندگی اند!که در خاک فرو غلطیدنشان را با چشمان خیس خود هنوز سنگین،سنگین از پشت می کشم.

خورشیدی در این دره ی ژرف نیست!وتا سپیده دمان راه طولانی شبی به دلداده گی باقی ست.

رویایی،شب رااز دوش من برمی داردیاکه مرااز سنگینی ظلمت هابه روز گرسنه باز می برد!

نه چاشتی در کار نیست!روزانه های تکرار است این و آنک باز آسمان!

نه،بوی خوشایندی از ایام نمی آید.و همه ی کسانم که فراموشکاران بزرگند.و من که همیشه

چونین تکرار می شوم.من تنها اتصال این شبها وروزهای جدایم!و روزگار،که تنها خاطره ای

ست،از من واز ما!تا بلکه ذهن زمان را در قعرجغرافیای زمینی اش به آشفتگی بر گذرم.

 

تنها ،چون محکومان فراموش خانه ها!