در هوای ابری و نیمه بارانی این روز، نه از طراوت خجسته ی بهاری خبری ست و نه از بادهای خزانی که با یال های سرخشان  پر شیهه می گذرند ! در این سوی بی تحولی ، آه که سایه نیستی تیره تر از این ابرهاست ! اما سرمای قابل تحمل این ساعت را چه کسی مساحتی کافی از سلامت با خود دارد . چه کسی بدرستی و یقین می داند از سلامت به کفایت بهره دارد تا بر شالوده آن بنایی بالا برد !

منظور من هوای ابری ،بارانی، سرد یا بهاریوپاییزی نیست !منظور من تحول بر پایه ی سلامت است !اگر باشد.چه کسی به یقین می داند که سبزه ی این محوطه ی بی اعتنایی سر افراز و پر سلامت تر از مرتفع ترین درختان این مزاحکده نزیسته است ! قلب کوتاهی اینجا می تپد و انسانی در شرف شدن را رها نمی گذارد که نیازش تپیدن است چه اما چیزی در لوای تپش های این ساعت ، بلوغ اش را می جوید !انسان در فراسو های دلبستگی اش باید که قدم بگذارد .چه انسان شاید همان در معنای قدم گذاردن باشد ! جدای از احشا و سینه.

در رد دستانی که اشارتی ست تا این ساعت نیز باریک نگذرد در رد دستانی که پر معنا تر از این دلقکان بازی های کودکانه اند،آنجا حیاط بزرگ فرود انسان است تا سر سبز تر از بهار فضا از عطر پر آکند!

منظورم از انسان باز آن چیزی نیست که شمادر تصور آن کوشایید ،انسان در نظر من مجردی ست آکنده از اندیشه ی پاک !و پاکی نیز انتزاعی از یک پندار مودبانه است که در ذهن من سالهاست چون نیرویی در حال پرورده شدن بوداز شهد وحشی ترین نوع گل های این کوهستان غریب ام !

مرا از اینانی که مفهوم پندار مودبانه ی مرا همچون شوخی تلخی می نگرند و می گذرند رها کنید !من برای به وجود آوردن اش می کوشم هرچند که شاید این مرا ثمر، تنها عمری به بیهودگی دهد !

صلح از ادب نه از نیروهای قدرت و ضعف !اینگونه طوماری از مفاهیم به هم پیچیده به صحنه باز می آیند ،اما یک پندار گر مودب لازم است  که از همه چیز در تازگی ببالد ...  

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبرای امروز:

چرا علی رغم هر جوابی من می توانم باز بخندم

                  در حالیکه نه مستم و نه اختلال مانیا دارم

                     یا که اصلا خود شیفته نیز نیستم!!!