من مرد موسیقی خویشم ! موسیقی آرامی که از مزارع از گندم زاران بی بدیل بازیاران پر امید میگذردو می پیچد در رایحه های همه گل های وحشی ! موسیقی اش بی درنگ بادهاست پرتراز همه شادمانی !

موسیقی من سکوت نیست  چون همه گل های وحشی این دشت و کوه !اصلا زندگی و بودنم گرفتار سکوت نیست ! که اینک در بکری خویشم ، در طراوت این موسیقی که پیچ بلندش از ارتفاع خیال من می گذرد !

در بازگشت خویش از شکستن بت و بتخانه که روزگاری بر استوای استواری اش دستانم پرپینه در تباهی بود در راه باز گشت از آخرین پرستشگاههای تباهی خویش ، از شکستن عشق ورزیدن ام  که فریبم می داد در موسیقی خویش غرق شادی مضاعفی ام  تا در استتار دوران شعر بی تو هنوز غرق زیبایی نا فریب روح خویش باشم ! اینجا که آکنده ی پاکی ام ! پاک تر از آبی که پای صخره پاره ی عریان چند روز پیش رهگذران را صدا می کرد !پاک تر از همه کسانی که در قداستی خیالین دور تر از انسانی من اند !

من در راه انسان شدن خویش تنهایم اما از تنهایی خویش چه غرق لذت ام اینک ! تنهایم اگر این موسیقی ام را کس مپندارید ! که از همه آدمیان یکروتر و همرنگ تر با خویشتنم می یابم اش!

گر جهان را جمله عفن زاری بینم، باز اینجای خویشم ،نه از افسانه خبری ست ،نه از نقال شبم که زلال تر از بی رنگی ست ، ناخرسندم !

در میان این همه ظلمت ها من ایستاده در پیشای روشنای خویشم ، پیشای خورشید پنهان ام از نا محرمان این روز تنهایی ، که مطلقانه ای از نور است و فرزانگی ! و از سایه ای که در پشت سرم از خاموشی و تاریکی ام باقی بود به وداع دل به فردا می برم !

شما نیز شاد باشید هر چند همه شادی هاتان توهمی ست ! همچون همه غصه هاتان !چرا که شما گرفتاران اینک اید و اگر چندان نیرو مند باشید پای بسته در دیروز هایتان مانده اید !

         تنهایم و گاه شادی من است در این بیگاه در مکوبید !