زمستان رخت سپید مرگ نیست

انسوی جاده ای روشن  تا بهاری سبز دانه بندد

من زمستان توام

غمناک غمناک درسینه من چلچله ای امدنت را

امید می دارد

ای که خنده ات اشیان قلب کوچک من است

تنها در ان لحظه که مرا می خوانی

از باریدن ها

رها می شوم.