چون شکوفه ی به دیرمانده ی پاییزی که به دور ازمهر بهاری در فراموشی ست،

در این سوی فرسخ های طولانی سکوت ات ،آه که چه بی بار سر گذشتی مراست!بودی و من ازکابوس روزگاری چونین بی خبر بودم .کنون تهی تر ازباد می وزم و برسطح لرزان آبی که می گذردتصویرتو را نمی یابم.آسمان خامی که با امید تو انباشته بود وشبح ام که از غرور تورا داشتن بربالیده بود اینک آوای غمزده ی بی کسی ست!

تا آغوش این تنهایی بازاست وهمچنان همه ی پروازها جولان نومیدیست ما همه نقش لبخنده های مرده بر دیواریم !تا این باروی مرگ بی آذین نماند! 

چون شکوفه ی به دیر مانده ی پاییزی !گذر من از خیال تودررمکان نا زمانی پرزیان گذشت و تو پژواکی ازهمه بی ثمری هایم شدی !تا در این مدارتنها پاییز باقی باشد.تنها خزان و بادوبادوباد...