فرو هشته ،

       چونین که نقش جهان بر آب است

      سایه ی خویش در آئینه ی آب بنگر و بگذر !

نه درختی و نه برگی و نه باری ! بادی که از کوچه های مشعوف سرگردانی می گذشت

وزیدن اش اینک در مایه های بی دلیلی ست !

نه درختی ، نه برگی و نه بادی ، تـنها آهنگ زمان  در این مکان تکرارها ،

 بر افسانه ی یادها ، شعر بی چنگ می سراید و کوچه ، چهر شکسته ی عابران بیگانه را سوی مقصدهای بی سرانجامی سرگران می برد ،سرگران و بی نصیب !

ودر این انباری ویران افسانه ها ! آه هر تولدی آوای بی دلیل پیری ست ،

باور سن هر چند خود شاید شاهد افسانه ای باشد لیک به چشم تـنهایی ام

روشن تر می آید !

همه ساله گرچه در چونین زمانی به گزارش سر گذشت یک ساله می پرداختم

لیک اینک از مرده ها گفتن خسته ام و نومید تراز آن که باز تکرارش کنم .

سالی که گذشت درحلقه ی بی مغز زمان ، تـنها سال بی دلیلی بود !

 سال سرشار از مرده ها ! سرشار از یاس ها ...

سالی که گذشت و شعری که تـنها عشق روی تیغ هراس را ترسیم کرد ،

همه در مایه های بی  دلیلی بود...