روزانه بیگاری

انگاه که درنگ خیره سری ست

با یادتوزلال میشوم

بگذارتابدان

درپنجه ی مرگ به خواب شوم…

باشب چنان تاریک می شوم

تا بدرازپنجره های خورشید

ترنم روشنایی درچشمانم

بخواند

بگذارباسپیده دمان

که غریوخورشیدبرقله های خاوری

می پیچد

ازخستگی بسترم

درپنچه ی خواب فروخزم.

ازخستگی بسترم!

روزانه هایی که بیگا ری ست.

>>>>>>>