برانتهای این ساحل متروک

آرزوی سکسته  ایست

تاازرهگذرروزی که می اید

روزی که ناپدید می شود

بدرودخورشیدرا

تنها ان لحظه که بر سینه ی دریاها

می نشیند

زانودر اغوش گیری

وبنگری

که دریا چه سان تاریک می شود!

دوست دارم انگاه که تنهایی

انگاه که ذره ذره ی وجودت

ازعشق متراکم می شود

سر بر اغوش سکو تت بگذارم

وتورادررویا هایت

تادور دست ترین قله هایی که درابرهافرومی روند

همراهی کنم.

قله هایی که چه سان

بر خاطرت

چون عصمتی کودکانه

پاکیزه باقی ست.