< قسمت اول>

آتیلا اشکش را پاک کرد.چراغ قرمز روشن بود وتایمر 68 ثانیه انتظاررا می شمرد . کولر ماشین خاموش بود .هوا گرم بود واگزوز ماشینها که بی وقفه آتش در فضا رها میکردند بر شدت گرما می افزودند:

- من! ..خیلی فکر کردم ...در واقع من چیزی از دست نمیدم ....چون چیزی رو به دس نیوورده بودم که حالا هم از دس بدم ....و..شاید این آخرین گفتگوی ما یا...به عبارتی بهتر ذلت من بوده باشه ...فقط میخوام مطمين بشم که تو نسبت به من هیچ حسی نداری در واقع ...وقتی مطمین بشم فک کنم هنوز آنقده قدرت دارم که خودمو از این بازی بیرون بکشم !...فقط بهم اطمینان بدین  تادست از سرتون وردارم!

- نه !می دونین منم شما رو یه جوری دوس دارم ... و..لی نه مثه اونی که شما منودوس دارین !..منم می دونم که احتمالا تو این بازی من ضرر می کنم ولی واقعیت اینه که من شما رو مثه برادر بزرگ یا ....... جور خاصی ..دوس دارمو....

- نه ! من تقریبا چیزی راکه میخواستم گرفتم ....ممنونم !....

چراغ قرمز را رد کرده بودند . آتیلا که کمی هم مشروب خورده بودبی آنکه توجهی به غرور جریحه دار شده اش کرده باشد بی وقفه اشک می ریخت  هوای دودآلود وتابستانی تهران  از بالای شیشه های پایین کشیده ی ماشین گرمای جهنمی را درون ماشین هدایت می کرد فاطمه خونسرد ولی معذب هر از گاه زیرچشمی آتیلا را در آن حال می نگریست واز اینکه قادر نبود کاری برای جلوگیری از وضعی که پیش آمده بود بکند وکلمه ای مناسب برای شکستن آن فضا که وی را سخت عذاب میداد پیدا کند کنفت شده بود ولحظه شماری می کرد که کی به نزدیکی خانه شان میرسد تا از این شر و مخمصه خلاص شود ولی وقتی زیاد فکر میکرد با خود میگفت "به من چه این مشکل خودشه !"..

     درواقع  سالها بود که آتی این جوری هر وقت که  کمی سرش داغ می شد در برابر فاطمه خود را ضایع می کرد و از حرفهای عاشقانه اش که هیچ وقت هم از طرف فاطمه جوابی نمی گرفت صحبت می کرد و اشک می ریخت ولی این سری به نظر می آمد موضوع جدی شده باشد چرا که  دیگر آتی نمی توانست خود را گول بزند...