بر تارك شب بود

شكستگی مردی در حاشيه نيم نگاهي.

باسپيده نسيم رايحه ی سردی اش را گشود

و ابر پاره ای از رويايی شبانه برزمين نشست .

از امتداد شبی

مردی تاريك

 از رشته ،رشته طليعه ی ستارگان

با واژه ی كوچكی بردست،

گويی زيبا ترين شعر جهان

واژه ی ثقيلی بود،

چكيده ی گنجينه ای

شايسته ی زيباترين رخساره ها.

         *****

نه ،نه!

زيبا رخان را به زيبايی كلمات  تو نيازی نيست.

رها كن ،

رها كن اين بيهودگی را .

تنها آنگاه كه به ستيهش

 شهاب انديشه ای سر كش

از ظلمت ذهن ات، می گذرد ،

                ژوليدگان را بيدار كن!