نه ستارگان آواره ،گرد شب سرد

نه ترانه هایی که برایشان سروده اند

نه انسانهای بزرگ

نه کسانی که آنها را ستوده اند

نه زرین جامه پائیز پار

نه خانه کوچکی که در این حوالی زندانی ست.

من باورم بود نیک ذات مردانگی آدمی

که شایسته ی نیکی اش می پنداشتم

چه خوب وچه بد

چه فقیر وچه غنی

چه سفید وچه رنگین پوست!

من باور داشتم

آدمی را

قلبش را

وعشق را که خدائی ست!

کودک سیاهی که

پوستش نازکایی می نمود

تا شمار استخوانهای جسم اش

در برابرت مرگ انسانیت را

ضجه ای کند

یا به خاطر زردی پوستش

مردی که پشت پولادین درب زندانی سیاه

ردیف سربازان سلاح به دست

انتظارش را می کشیدند

یا برادر کشی ،

که تراژدی نژادی را تبرئه می کرد

من خیره خیره

به انسانیت آدمی می نگریستم :

" آه آه من آیا دچار این زندگی شده ام؟ "

دود آه بر آسمان، تیره کرده است ؛

در ِکوچک همسایه ی سرکش

- که دیگران را ندید-

به جنون خانه گشوده است

و تخدیر

که تا اسکلت آدمی را خماریده است

آه دیریست انسانی را به عدالت واگذاشته اند

و عدالت که نیک ذاتی دیگرش می پنداشتم

همچون پتیاره ای بوده است

خود فروش و تسلیم زر...

چروک چهره اش

که حیران در مرز مرگ،  

زندگی را می نگریست

یادم می آید

سکوتی که لحظه ای طولانی طولانی

نمی شکست؛

شاید او نیز چون من

پیش از مرگ در این فکر مرده بود:

که چرا دچار زندگی مانده است؟