تو را که نیست گام

چه می گویی  ز زندان های تارفام!

قفس تازه نیست در دلت

آزادی

هم از نخست

از بی روح ات بریده است...

با نیشخند  یا بیخردانه اگر می خندی

دندان کرم خورده ات

 بی خبر

از غمی که در روشنای دل هاست

چه مدتها پیش پوسیده است.

در گل خویش

اگر گامی نمی روی، ایستاده

چه می گویی

که سرخ خون در جوی کثافات از نفس افتاده مانده؟

غرق در خود

اگر چشم بسته

لذت ات در تاریکی جسته ، می پنداری

بی خبری

 زانکه هنوز

بامدادان باران خیز

باعشق ها باقیست...

تو را که نیست از انسانی ثمر

با خوی خود

با هر آن دوپای که چارپا می رود

 بسته ای کمر

مرا در ذهن تو بودنم افسانه ایست

که با سیه کاغذی مالیده!

نکوهش احساس رقیق عشق در ذهن تو

هرگز تازه نیست

می دانم

حرفی نیست

کلامی نیست حرفی نیست

با تو

که بی سخن زبان بسته گاو خوی تویی!

مرا راه خود باید و تورا نام خود...