.

.

.

.

.

.

.

.

انسانهایی بزرگ

انسانهایی کوچک

انسان هایی با حجمی کافی

انسانهایی بسته

دلشکسته

خسته

دلبسته!

انسان هایی بزرگ

 که درخلا تصویر خود

دست در دست تنگ دنیاپرستی

                         مرده اند

انسان هایی که در تفسیر

ترانه دلگیرغوکانی چند مانده اند

یا کسانیکه

در نجات یک کفتار

به هنگامیکه جنگ خوردن بی جان در گرفته بود

                                         جان باخته اند

انسان هایی که

 در وقاحت شاخ های نبریده شان

                 شرمسار مرده اند

انسان هایی که...

 آه تا هیچ

هرگز تهی نماند

انسان هایی که ...

****

تنها تو دلسوز و خاموش

بر گوش گرفته ی این در نان مردگان

شعری کاشتی

دلشکسته و دلبسته تر ترانه ای!

و رد پایت

اینک

از بهاران سبز میگذرد

هر چند خود شاید نیستی

اما هرورق شعرت

درخت رسته ایست آنک

و شکوفه هایش

سرخی قلب تو را مجسم می کند ...

 

 

*****

 

 

.

.

.

و اینم شاید یه نوع دگردیسی باشه از نوشته های زخم بندی:

.

.

.

در پایان همه انحراف های دنیای درونت اگر ایستاده باشی

و راه و چراغت گشوده باشد روشن باشد

اگر تمام دردهایی که در ویرانه های وجود خود کشیده ای را بنگری

بنگری که نابود نشده ای

تنها و تنها تحمل ات را جایی بیشتر داده ای

در پایان ظلمت های خود ،وحشت تاریکی ها و اشباحی که کشیدی

راه و چراغت اگربیابی،

من می گویم :

دو گونه حماقت وجود دارد

حماقت هایی که باید برای شان خندیدوخندید

حماقت هایی که

برایشان باید شمعی شد و

زار زار گریست...