.

.

.

.

.

.

.

.

حیران و پر بهت

بر جویبار بی بار عمر

تصویر نازک خویش

به خرده سنگی مواج دیدن.

یا که همچون

کفری مطرود

در چار طاق مذهبی

که به تن گشادت می آید

دیدن خود را

که سر به سنگ مقدس کوفتن

به گشایشی نمی گشاید

یاکه  در دالان انزوای خویش

قاعده ای نامکشوف را

در سفره بی سرانجامی چیدن.

یا کوتاهتر حتا

در سخافت یک فرمان مردن!

تا بنگری

تا بنگری

که قاعده کوتاه است

و تو شاید

دست به خاشاک انداخته ای

که به سه حرف کوچک

یا حتا به نجوای آهی

 از گودال بی انتهای فرو رفتن

می هراسد.

می فریبایی

به صنعت خویش

که معامله در این بازار بی ترحم

از دست تنگ دستی می آید

که روزگارش نامیده ایم!

تنگ دست و بی لبخند

قاعده ماشین دیگری بودن

و اقتصادی بودن حجم یک لبخند

تا پای علیل عشق ات هرگزنلرزد ...

دیگرباره

انسان در زورق بی پاروی خویش

در زورق بی بادبانش

بر امواج پریشان

بر رونق سفرهای بی مقصد ایستاده است

و چون بادها 

از رخساره اش می گذرند

برتارتار ریش اش می خندند

که سرگردان خویش

تهیدست

بر دریاهای شور

سراغ پنجه ای خاک

جاه طلبی

دیگر باره از سر

با شمشیر

 آغازیده است ...

و چند عبارت کوتاه ازدفترزخم بندی:

عشق بهترین چیزهاست

به شرط آنکه

معشوق من عاشق دیگری نباشد.

ایده آلها برج هایند

باید که پله پله از آن پایین آمد

تا که بتوان در کوچه های زندگی

قدمی آسوده زد...

گاه تصمیم هایند که فکر را جهت می دهند

نه افکار که تصمیمی را

بزرگ ترین خطای این روزهای من

در دسترس بودن است

پرهیز و بی اعتنا شدن

همیشه دلیل ارزشمندی به حساب آمده است .

پل ها  را راحت می سازیم

از شکستن پل هایی که رابط ضعف ها با ماست نباید که بهراسیم .

وجود دلیل نیرومند ارزش هست

وقتی به دیگری ارزشی مازاد قائل می شویم

در یک خطا از ارزشمندی خود می کاهیم