.

.

.

.

.

.

.

.

هر سال

بر ساحل ساعتهای اکنونم می نشنیم و چون به مرور خاطره می رسم فصل پاییزم می آغازد خاطره های زردی که فرو می ریزند از تنم و من درخت صبوری های خود می شوم ...

ریشه ام سبز  دلم سبز امسال...

سال شکستن سال رستن بود سال تحقیر سال تنفر سال دوست داشتن ،نمی دانم شاید سال بد بود

 بی نشان تر از سکوت روشن شدم چشمه شدم نارون سبز...وبی نشان تر از سکوت خاموش شدم  چشمه خشکید نارون خشکید ودوباره ...از نو شدم با بهار با اردیبهشت وگاه شکوفه هایی که بر فرقم بر سینه ام بر ساقه ام می شکوفید .

سال بد سال تلخ سال سرگردانی سپری شد و کلید عمارت عمر به دیگری محول؛ تا چه بگشایدوبه آستین اش اندر چه باشد؟

سال های تلخ ،سالهای شوم عمر را با زنجیر خاطره ها بهم بافته ام اما هماره آن امید مبهم با من بوده شاید به روزی دری ، راهی به رویم بگشاید شاید به راهی که همه بیراهه اش می گویند ...

تلخ آب دریاها را چشیدن و بر ماسه ها نشستن  و ساحل را در غروب تنها بودن زانو در آغوش گرفتن و موج ها ی مترسک نما را دیدن ...

دریای تلخ عمرمن بی موج آرام است بی موج آرام است چه من بر ساحل اکنونم واز غفلتم بادها خاموشند همچون غمی خاموش و ساحل از مرغان دریایی تهی ست ...

هر سال هر سال

بر ساعت اکنون

وگرم آخرین نفس های طبیعت در مشامم می پیچد تا سال بعد تا سال بعد که نمی دانم چقدر با من گرمی خواهد کرد خواهد کرد پوچ همچونین دانه ی بی مغز، گر سرتاسر عمر بگذرد چه زیباست بر ساحل ها و بر فرش تنهایی دل خویش نشستن ...

تاول غمی بر دلم نیست رها همچون بادی بی شکل ،چون باد بال گشودن و از دریا به فرازها رفتن و کلاه سپید بر سر کوهها بافتن ...

یاد سپید اردیبهشت زنده باد ،یاد سبزش و هزار کبکی که گلو به گلوی هم می خواندند وخلوت کوهستان و سکوت اش می شکست  یاد هزاران کبکی که آه در بهار و  در همان روز بی مجوز شکار شدند گویی نسل سرخ گلویان همیشه در آسیب می زید...

یاد خرداد و ماه داد

یاد تیر

سالی که گذشت سالی که خاطره شد و خاطره ای که دیر و زود فراموش می شود همچون خودم همچون تو دوست خوبم

چرا که زمان و مکان دو رهگذرند که چون از ما گذر کنند با قدم هاشان بلند می شویم و با عبورشان به خاک دوباره می نشینیم ...