تا دوباره قرار یابد

تا بنشیند آن دیو هزار نفس خشم

دوباره

برگرد چراغ جانت ،فکرت

تا بر آید دوباره

نفوذ پرزخم آن تیر به هزارزبان بی لجام آبدیده

از خسته جانم

 از پیکرم

 از روحم

تا خون خاموشم در شهر خاطره

جاری شود

یکرنگ

بیرنگ...

دوست پر چشم دیروزهایم

کنون

هوای رفتن 

به انتظاراست

وای بسا

 دروازه ی رهایی از مغرب می گذرد ...