بر آسمان تاریک شهرم که پیشتر نقش یگانه ی قلم مویی سیاه وسیاه بود ستاره ای که در طلیعه ی خویش از روزگار کوته سقف اش دل آزرده ضجه ای از نوری دارد با من رویایی تازه تر می چیند !اما چه مختصر است زندگی و محیطی اندک تر در بادی!

سرد تر از همیشه وبی باران !سپیده مه آلوده است ،کسی از امتداد کوچه ی نیاز های من آوازی می خواند :«گوشی تازه کن!...» وفصلی از بی فصلی این سالهای نومیدی خورشید زمین را در مدار خویش بیدار می کند چه مختصر است زمین در فصل بی فصلی های در باد !

قایقی پارو می گیرد از ساحلی !دریا یقین نیست، تلخی نیست، اشک نیست ،نه یا که توفانی که تنها در بادی !دریا فرصت است، زندگی فرصت است ،حتی در باد بودن وفصل شدن !

دریا سراب شدن نیست ،دریا آبی شدن است احساس آرام بلند شدن ،اوج گرفتن ،پرنده شدن است !

قایقی می خواهم با حباب ها!تا دل دریا را نشانه روم آنجا که فقط زلالی آبهاست و آسمان کوتاه می نماید سقفی آبی !تا به زیر قایقم حیات دریا را احساس کنم .در طوفان دریا پرنده ای می خواهم بارانی باشم تا از تلاقی آسمان وزمین در بستری خیس آواره ی بی در کوچه های بی نیازی شوم ...

«من تو را آغاز می کنم

      همچون قصدی قریب در غربتی !

و با ستاره و دریا ، با کوههایی که سرتاسر با در پای به جای ایستادن اند زمین را عظمت می دهم تا مهر خود را فضایی سازم گنجاندن را!

آه که بی تو زندگی چه کوتاه است هجو گستاخی در مداری بی دلیل !بی سرانجام !بی نام ،بی نام ،بی نشان !

                         آه بی نشان ....»