من نشسته ام اینجا

برتخته سنگ تنهایی خویش

من نشسته ام!

خیره به ژرفا ی امیدواری خویش.

قلب کوچک زندگی

انک بر دستانم

سنگین سنگین می تّّّپد

یادشان

خاطر دیروزین شان

زمین راچوفاجری خفته دربسترفرومایگی

پیام بی درنگی ست!

مرده گانم رامیگویم

مردگان خویشتنم که

جز فروتنی براین خاک خاموش

جز دوستی براین سیاره ی سرد

هیچ ندانستند...

تو

قلب کوچکم رابر دست بگیر.

بگذار زندگی ما رادراغوش بگیرد!

حاشاکه فرداها را جزاین

چیزی افزون نیست.

***

من نشسته ام

انک تنهایی کنار من

فرسته ی دلشکسته ایست

که مرگ را

در شکار گاههای تهی

پر می دهد.

تو، نازنین

ای سر اغاز

بر این خلوت همشه صبور

نگاهی تازه بگشا...