روزی در کوهستانی دور، کوهها در مقابلم فرو ریختند اجسادی که مرتفع شده بود و اکنون بر اسکلت آدمیان که در بادها می پیچیدند و ناپیدید می شدند می نگریستم همواره شاهکار اندیشه های بشر مرگ بوده است آنجا که اندیشه نبوده غریزه ای رنگین تر دنبال حیات گشته است.

آنگاه کنار چشمه ای ایستادم و خودم را در آب آن دیدم و همه سیالیت چهره ام را. زندگی ام را و هر انچه با خود داشتم گمان نمی کنم ان لحظه تشنه بودم؛ نه تشنه آب و نه تشنه ی چهره ام ،اسمم، زندگی ام...

دلتنگی مرگ زایی با من حرکت جهان را می نگریست و پوشالی رهگذران را دراین مسیر طولانی...

ادامه این مطلبرو فعلا تو وب نمیذارم.